|
قلم به دست مزدور روزنگاری های یک روزنامه نگار
| ||
|
این روزها از کنار هم می گذریم هم چنان که ما از کنار روزها و روزها از کنار ما؛ از کنار خود نیز می گذریم که نه؛ از خود نیز می گریزیم هم چنان که روزها از ما و ما از روزها. ما هر روز و پیاپی می گریزیم و گریزی نیست.ما به کجا می گریزیم؟ خانه، تنها است؛ چهار دیواری برای تنهایی؛ در خانه تنهاییم. خانه جایی است برای تن زدن به خود. ما در خانه خود را می بینیم. خواب که از ما می رمد[ یا ما از خواب] کف دستی آب ما را به خود می آورد؛ دستها را روی پوست می کشیم و جنگی تن به تن آغاز می شود. در آینه خود را می بینیم؛ هرجای خانه که می رویم با خود برخورد می کنیم؛ بارها و بارها. همه دیوارهای خانه آینه اند و هرجایش که پا می گذاریم، می ایستیم، می نشینیم خود را رو در روی خود می بینیم. خانه به ما تنه می زند؛ تنهایی هم و ما درد می کشیم. توانی برای پابرجا بودن نیست پس به خیابان می گریزیم. خیابان، گریزگاه بزرگی است برای دور شدن از خانه؛ برای رسیدن به هر چه دورتر از آنجا که پیش تر بودیم و دور شدن از اینجا که اکنون و اینک ایستاده ایم[ یا نشسته یا خوابیده ایم]؛ دورتر از خود. تن ها از خانه به خیابان می گریزند و تنهایی در خیابان انبوه می شود. ما تن ها با شتاب می گریزیم و چون نگاه به پشت داریم [به آنجا که دمی پیش از ان گریخته ایم] پیش پای خود را نمی بینیم. تن ها به تن ها برخورد می کنند و دوباره خود را پیش روی خود می بینیم؛ آن که به ما سلام می کند به خود سلام می کند و ما نیز به خود سلام می کنیم. در خیابان هم گریزی نیست. برخورد، همان شناختن است؛ همان شناخته شدن. شناخته که می شویم خود و چیستی امان دوباره به ما تنه می زند و باز درد می کشیم. برای خودداری از برخورد با دیگران، ناچار از کنار آنها می گذریم. برای گذشتن از کنار دیگران باید از کنار خود نیز بگذریم. پس از راه دیگر می رویم؛ از راهی که خودمان را نشناسیم. خیابان تنها نیست خیابان پر از تنهایی است. تنهایی در خیابان گاز می دهد، دود می کند، ترمز می کشد، بوق می زند.تن ها در خیابان می روند، می آیند، می خندند، گریه می کنند، داد می زنند، ناسزا می گویند. صداها تن می شوند و به ما تنه می زنند و ما را به خود می آورند. باز تنه می خوریم و درد می کشیم. راهی دیگر باید جست. تلفن همراه مان را درمی آوریم، گوشی هایش را در گوش می کنیم و به آواهای سازمان یافته پناه می بریم. از انبوهی صدای خیابان به انبوهی صدای تلفن همراه اما صدا صداست و باز با خود برخورد می کنیم. به خیابان آمده بودیم تا بگریزم و خود را پشت این تن های سرگردان پنهان کنیم؛ خود را گم کنیم. اما گریزی نیست و باز درد می کشیم و به خانه برمی گردیم. خود را به پشت می کشیم و به خانه می گریزیم با کیسه ای پر از تن هایی که برتن ما جا مانده اند. با خود مهمان به خانه می بریم؛ همه ناخوانده و ناخواسته. مهمان ها ماندگارند و کسی را سر رفتن نیست. نه نگاه های گاه وبی گاهت را به ساعت می بینند و نه سرگمه های در هم رفته ات را. خودت را در همه آن تن ها می بینی؛ در تلویزیون، در بازی ، در اینترنت، در همه جا و هیچ گریزی نیست. بیداری تنه می زند و به در و دیوار کوبیده می شوی. درد می کشی و می گریزی؛ می گریزی به رختخواب. شاید خواب گریزگاه خوبی باشد .خواب گذشتن از کنار بیداری است.به خواب می گریزیم؛ خواب خیابانی است انبوه از همه تن هایی که در سالیان زندگی مان تنه خورده اند. تن هایی که هر شب به ما تنه می زنند.ما زیر تن هامان له می شویم. [ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 19:44 ] [ حمید اسلامی راد ]
دستی تکان بده و شکاف بینداز میان این مِه تا بشنوم سلام ترا. من ایستاده ام دوباه دستی تکان بده
[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 18:39 ] [ حمید اسلامی راد ]
این یادداشت برای روزنامه ارزشمند اعتماد نوشته شد که روز سه شنبه ۸ شهریور ماه در صفحه رسانه - صفحه ۱۲ ـ این روزنامه [که زحمت ان را دوست ارجمند و گرامی ام احسان صفاپور می کشد] چاپ شد.از آنجا که کمبود جا دوستان را به کوتاه کردن یاداشت[پایان بندی یادداشت حذف شده و ساختار آن آسیب دیده ]واداشته بود، یادداشت کامل را اینجا آوردم که دست کم یادداشت را آن گونه که نوشته شده، جایی در دید خوانندگان و دوستان بگذارم: «کهنهترین چیز، خبر است» «کهنهترین چیز، روزنامه دیروز است.»؛ خبرنگارانی که در دهه هشتاد به روزنامهها پیوستند، شاید کمتر این جمله را شنیده باشند؛ جملهای که تا سالهای میانی دهه هفتاد، زبانزد روزنامهنگاران بود. روزگاری که مردم، همچنان روزنامه را برای خواندن اخبار داغ و تازه ورق میزدند و شمارگان روزنامهها گاه تا 400 هزار نسخه در روز میرسید. پای فناوریهای تازه که به ایران باز شد [فراگیر شدن اینترنت، افزایش دسترسی به شبکههای ماهوارهای و کاربرد چندرسانهای یافتن تلفن همراه] این جمله هم از تحریریهها رخت بربست. اکنون زودتر از آنچه فکرش را بکنی، خبرها ارزش خود را از دست میدهند و خبرهای تازهتری جای آنها را میگیرند. این روزها بهتر است بگوییم؛ «کهنهترین چیز، خبر است.» در روزگار فراگیری ارتباطات و اطلاعات، اخبار برای رسیدن به مخاطب، درنگ ندارند و روزنامهها را پشت سرخود جا میگذارند و این چالشی است که از یک دهه پیش روزنامهنگاران ایرانی را با خود درگیر کرده است. در همان سالهای پایانی دهه هفتاد بود که از برخی رونامهنگاران و استادان رشته ارتباطات شنیده میشد که بهزودی بساط روزنامهها درهم پیچیده خواهد شد و روزنامههای اینترنتی، جای روزنامههای کاغذی را خواهند گرفت. رونامهنگارانی که این چالش را جدی گرفتند بر این باور بودند که روزنامههای کاغذی، همچنان ماندگار خواهند بود [همچنان که سینما و تلوزیون نتوانست کتاب را از قفسههای کتابخانههای شخصی جمع کند] در چارهجویی برای این چالش، راهکارهایی را میآزمودند که در آن دوره شاید مهمترین آنها، تلاش برای دستیابی به اخبار اختصاصی، گفتوگوهای ویژه و افزودن بخشهای جذاب غیرخبری در روزنامهها بود. فروردین 1378 را باید یک نقطه تحول در روزنامهنگاری ایران بر شمرد؛ تحولی که با انتشار نخستین شماره روزنامه خبری تحلیلی انتخاب آغاز شد. [پیش از این، روزنامه انتخاب، چند پیششماره در زمستان 77 منتشر کرده بود] «روزنامهنگاری خبری تحلیلی» پیشنهادی بود که دکتر مجید رضاییان با سازماندهی و انتشار روزنامه انتخاب، پیشروی روزنامهنگاران گذاشت؛ پیشنهادی که آن روزها از سوی برخی روزنامهنگاران پذیرفتنی نبود [برخی میپرسیدند مگر میشود «تحلیل» تیتر یک روزنامه باشد؟]. به گمان من و با بررسی دگرگونیهایی که در سالهای پس از آن در روزنامههای منتشر شده روی داد، «روزنامهنگاری خبری تحلیلی» پیشنهاد کارسازی بود چراکه بمباران خبری آغاز شده بود و خوانندگان، روزنامهها را ورق میزدند تا پیامی را بخوانند که نمیدانند. آنها از پیش اخبار روزنامه را میدانستند [اکنون مردم با خبر، درگیری تنبهتن دارند و چیزی فراتر از آن میخواهند اما گویا روزنامهها چیزی بیشتر از خبر و چند یادداشت و تفسیر موضعگیرانه، برای آنها ندارند] و در روزنامهها دنبال جانپناهی میگشتند؛ جانپناهی که پرده از راز «چرایی» و «چگونگی» این اخبار بردارد. «تحلیل» پاسخی درست به نیاز خواننده بود [و همچنان پاسخگو است]: تحلیل با گردآوری دادهها و اطلاعاتی که کاملکننده و گسترشدهنده خبر است، پایههای خود را بر دو عنصر «چرا» و «چگونه» استوار میکند و با برجسته کردن «چرا» و «چگونه» و برتری دادن آنها به دیگر عناصر خبر، خواننده را به پای میز اندیشه میخواند، بدون آنکه هیچگونه پیش داوری یا هواداری نویسنده، به خبر راه یابد. روزنامهنگاری خبری تحلیلی، در واقع هماندیشی نویسنده [خبرنگار، گزارشگر و ...] با خواننده در ورقهای کاغذی روزنامه است. نویسنده خبر یا گزارش یا مقاله تحلیلی، همه دادهها و اطلاعات مهم و راهشگا و گمانهزنیهای مطرح درباره موضوع نوشته را در چینش و ساختاری درست، پیشروی خواننده میگذارد و خواننده با تکیه بر اندیشه خود و بررسی این اطلاعات و گمانهزنیها و نشانهای موجود در نوشته، به تحلیل درست و خوداندیشیدهای درباره «چرایی» و «چگونگی» رویداد و موضوع نوشته دست مییابد. [این نکته در روزنامههایی که به تحلیل روی آوردهاند، دیده نشد و مطالب به اصطلاح تحلیلی، پر از موضعگیری و پیشداوری بود و برای ارجگذاری اندیشه خواننده، جایی نگذاشته بودند] روزنامهنگاری خبری تحلیلی در همان سالها توانست جای خود را در میان روزنامهنگاران باز کند و این شیوه و سبک روزنامهنگاری، پس از انتخاب، تنها در روزنامه شرق [دوره نخست] پی گرفته شد، اما این شیوه روزنامه نگاری درایران هم چنان به سرانجام نرسیده است و در پیگیری این روند، روزنامههای دیگر، رویکرد مناسبی به این شیوه نداشتند که این موضوع نیاز به بررسی و آسیبشناسی دارد. برای آسیبشناسی این موضوع، به فضای گستردهتری از فضای روزنامه، نیازمندیم اما دو نکته که شاید در پا نگرفتن روزنامهنگاری خبری تحلیلی مؤثر بودند نیاز به یادآوری است: نکته نخست اینکه، در فضای دانشگاهی کشور، شرایطی برای نظریهپردازی و ساماندهی این رویکرد تازه فراهم نشد و دستاندرکاران رشته ارتباطات و روزنامهنگاری کمتر به بررسی این موضوع، گرایش پیدا کردند [چنانکه در دانشگاهها هیچ گرایشی به بررسی مسایل و اندیشههای تازه پیدا نمیشود و همچنان روندی سنتی در آموزش پیگیری میشود]. نکته دوم اینکه خبرنگار شدن، آسان شده است و روزنامهها نه تنها سختگیریهایی را که برای بهکارگیری خبرنگاران انجام میشد، به کنار گذاشته بلکه پرورش و آموزش خبرنگار را هم به فراموشی سپردهاند. روزنامهنگاری خبری تحلیلی، خبرنگار ورزیده میخواهد؛ خبرنگاری که بایگانی اطلاعات باشد، اندیشهورز باشد و بتواند خود را از درآمیختن با جریانات و رویدادهای سیاسی به دور نگهدارد و از بالا به خبر و همه گوشه و کنار آن نگاه بیندازد. شاید پایانبندی خوبی برای این نوشته نباشد اما بر این باورم که نبود اندیشهنگاری و نظریهپردازی از یک سو و نداشتن نیروی کار ورزیده دو آسیبی است که آینده ناگواری را برای روزنامهنگاری در ایران رقم میزند [حالا از بازگو کردن دیگر آسیبهای اساسی خودداری میکنیم]، دستکم این دو آسیب نگذاشته روزنامهنگاری در ایران راههای تازهتری را برای پیشرفت خود پیشنهاد کند و بپیماید. امروز «کهنهترین چیز، خبر است» و «روزنامهها در روزگار باستان به سر میبرند».
[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 13:43 ] [ حمید اسلامی راد ]
به آب گل رخ آن گلعذار میشویند/ و یا به قطرهی شبنم بهار میشویند به کوی مغ بچگان جامههای صوفی را/ به جام های می خوشگوار میشویند هنوز نازده منصور تخت بر سر دار/ به خون دیدهی او پای دار میشویند خوش آن صبوح که آتش رخان ساغر گیر/ به باده لعل لب آبدار میشویند به حلقهای که ز زلفت حدیث میرانند/ دهان نخست به مشک تتار میشویند بپوش چهره که مشاطگان نقش نگار/ ز شرم روی تو دست از نگار میشویند بسا که شرح نویسان روزنامهی گل/ ورق ز شرم تو در جویبار میشویند قتیل تیغ ترا، خستگان ضربت شوق/ به آب دیده ی گوهر نثار میشویند بشوی گرد ز خاطر که دیدگان هر دم/ ز لوح چهرهی خواجو غبار میشویند [ سه شنبه 28 دی1389 ] [ 9:50 ] [ حمید اسلامی راد ]
این که پس از این همه نبودن ، امروز آفتابی شدم خرده نگیرد و از گناه بنده درگذرید.امیدوارم که زود به زود بنویسم که مایه دلتنگی و دلخوری دوستان پیش نیاید.برای این که بازگشت بنده را بپذیرید چند گفته از برنارد شاو بزرگ پیشکشی اوردم که هم خندع بر لبانتان بنشیند و هم کمی با اندیشه هایمان دست و پنجه نرم کنیم.این شما و این هم برنارد خوش زبان:
1. یک مرد تا زمانی که صحبتهایش را انکار نکنید حرفی نمیزند! 2. روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خندهدارترین لطیفه دنیا است. 3. وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش میگذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است. 4. عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر میکنند. من با یکي - دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم. 5. مرد خردمند سعی میکند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین همه پیشرفتها بستگی به تلاشهاي مرد نابخرد دارد. 6. ما از تجربه کردن میآموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمیآموزد. 7. اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق میافتد. 8. اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجي نزدیکتر است. 9. تنها کسی که با من درست رفتار میکند خیاطم است که هر بار که مرا میبیند، اندازههای جدیدم را میگیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیدهاند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم. 10. در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت میخواهد نرسی و اینکه برسی! 11. انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع میکند و بدبین چتر نجات!! 12. وقتی چیزی خندهدار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید! [ یکشنبه 14 شهریور1389 ] [ 15:22 ] [ حمید اسلامی راد ]
ما در شکست گوهر یکدانهی خودیم سنگ ملامت دل دیوانهی خودیم چون بلبل از ترانهی خود مست میشویم ما غافلان به خواب ز افسانهی خودیم در خون نشستهایم ز رنگینی خیال چون لاله دلسیاه ز پیمانهی خودیم گیریم گل در آب به تعمیر دیگران هر چند سیل گوشهی ویرانهی خودیم دست فلک کبود شد از گوشمال و ما مشغول خاکبازی طفلانهی خودیم ما چون کمان ز گوشه نشینی درین بساط هر جا رویم معتکف خانهی خودیم صائب، شده است برق حوادث چراغ ما تا خوشه چین خرمن بیدانهی خودیم [ پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ] [ 9:12 ] [ حمید اسلامی راد ]
چندی پیش به یاد یکی از بازی های دوران کودکی ام افتادم.در آن بازی برای کسی که رو به رویمان نشسته بود ترانه کوتاهی می خواندیم و او باید پاسخ ترانه را که پرسشی در خود داشت در چشمان ما می یافت.شاید شما هم این بازی را به یاد داشته باشید.ترانه معنا و مفهوم خوبی نداشت و تا اندازه ای بی ادبانه بود.با ترانه به نفر رو به رو می گفتیم که خری گم شده که آن را می توانی در چشمان من بیابی و کسی که در روبه رو بود به چشمان ما که می نگریست عکس خودش را می دید که در خیسی آینه مانند مردمک چشم ما افتاده بود. هنگامی که در چشم دیگری نگاه می کنیم به دنبال چه هستیم؟چه کسی را در آن آیینه رنگی جست و جو می کنیم؟در پاسخ این پرسش جای درنگ نیست.ما در چشمان دیگری نگاه می کنیم که خودمان را ببینیم حالا آن که چشم در چشم ما دارد می خواهد دوستمان باشد یا پدر و مادر و خواهر و برادر یا کسی که دوستش می داریم.تنها رنگ و روشنی عکس ما در چشمان او نشان از اندازه دلبستگی و شیفتگی ما دارد.هنگامی که با کسی رو در رو گفت و گو می کنیم همین دیدن عکس خودمان در چشم اوست که نشان می دهد تا چه اندازه گفته های ما را گوش می دهد و تا چه اندازه آنچه می شنود و آن که سخن می گوید ابرایش ارزشمند است.ما بارها از کسانی دلخور شده ایم که هنگام گفت و گو،پی برده ایم نگاه آنها جای دیگری است و دریافته ایم گفته های ما برای آنها ارزشی ندارد یا این که بی آن که بخواهند نگاهشان به جایی گمراه شده و ما دچار چنین برداشتی شده ایم.نمی دانم شما هم دوران دانشگاه را به یاد دارید و در آن دوره با دانشجویانی که مذهبی و به گفته خودشان حزب اللهی بودند برخورد داشتید یا نه؟آنها هنگام گفت و گو کردن با خانم ها یا زمین را نگاه می کردند و یا نگاهشان به جای دیگری بود.گاهی برخی از دختران دانشجو دلیری می کردند و به آنها یادآور می شدند که ما درست روبه روی شما هستیم و نه کف زمین یا بیخ دیوار.ما آن روزها برای خنده به این گونه گفت و گو های دانشجویان مذهبی می گفتیم گفت و گوهای یک وری.به آنها می خواستند چشم پاکی اشان را نشان دهند و این که برای پیشگیری از درافتادن به دام گناه از چشم درچشم شدن با زن ها خودداری می کردند.خوب یادم است که چه اندازه به دختر های دانشجو بر می خورد و این کار آنها را نشانه بی فرهنگی و بی ادبی می دانستد.روزگار دگرگون شده است و این روزها کمتر از این رفتارها می بینیم. کسی که رو به روی تو ایستاده و نشسته ,چشم در چشم تو به گفته هایت گوش می دهد با نگاه هایش به تو می گوید که من سخنان تو را می شنوم و برای من ارزشمند است.در واقع تو برای من ارزشمندی که سخنانت را گوش می دهم.چشم و نگاه ابزار ارزشمندی برای شناخت هستند.بخش بسیاری از دانش انسان هم از همین نگاه به دست آمده است.انسان دیده است و برایش پرسش پیش آمده، بهتر نگاه کرده و در پی این کنجکاوی به دانشی تازه دست یافته.همین نگاه ارزشمند است که مهر و دوستی انسان ها را بر می انگیزاند.هنگامی که به کسی نگاه می کنی و نگاه می کنی و نگاه می کنی آن چنان که نمی خواهی چشم از او برداری می خواهی عکس و چهره او را در یادت ماندگار کنی.شاعران و نویسندگان بسیاری سروده ها و داستان های ارزشمندی در باره همین نگاه آفریده اند.شما هم دست کم چند تایی از این سروده ها وشعرها را به یاد دارید و گاهی با خود یا برای دیگری می خوانید.شعرهایی از این دست؛"تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است/ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است" و یا مانند این:"مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم/ترا می بینم و هر دم زیادت می شود میلم". نگاه که پیوند می خورد و ریشه می دواند مهری در دل می کارد و دوستی جوانه می زند و هر چه این نگاه ها ماندگاری بیشتری داشته باشد شاید که دوستی مانایی و پایداری بیشتری داشته باشد.از سوی دیگر هنگامی که چیزی دیگر در پیش چشم و نگاه امان نباشد فراموش می شود از همین رو گفته اند :"از دل برود هر آن که از دیده رود". البته نگاه بخشی از فرایند مهرورزی و دوست داشتن است و نه همه آن.با نگاه آغاز می شود و پس از رفتارها و گفتارها و کنش ها و واکنش هایی به میان می آیند تا شناختی پیدا شود. همه این هاکه گفتم برای این بود که بپرسم هنگامی که به تاریکی اتاق پناه می بریم و با کاغذ و قلم دست به گریبان نوشتن می شویم چه چیزی را جست و جو می کنیم؟آن که خود را در نگاه دیگران نمی یابد ناگریز به تنهایی خود پناه می برد تا در این تنهایی خودش را بکاود و خود را از درون بیرون کشد ودرروبه روی خود بنشاند.مگر نه این که ما همواره در نگاه دیگران خود را جست و جو می کنیم پس اگر خود را در نگاه دیگری نیابیم کجا می توان خود را یافت؟به اتاق تاریک پناه می بریم و چشم به درون خود می اندازیم تا خود را یابیم.انسان را شاید گریزی نیست از این که شکست خورده از دیگران دست از پا درازتر به استان خود بازگردد و در آنجا خود را بازیاید و باز شناسد.ما را این اندازه توان هست که پوستین خود بتراشیم و خود را از خود بیرون کشیم؟ [ دوشنبه 26 بهمن1388 ] [ 18:42 ] [ حمید اسلامی راد ]
عصر پنج شنبه بود.کنار پنجره طبقه پنجم ایستاده بودم و سیگار می کشیدم.نگاهم به هر سو می رفت؛بالا رو به آسمان که آلودگی رنگش را کدر کرده بود و نشانی از ابر و بارش هم در آن دیده نمی شد.چیزی به پابان دیماه نمانده اما هنوز تهران رنگ برف را به خود ندیده بود.تا دو روز پیش که می شد گفت هوای تهران گرم و پاییزی است. ساختمان های رو به رو که بیشتر شان اداری بودند.جنب و جوشی در این ساختمان ها دیده نمی شد.سازمان های دولتی و عمومی و برخی شرکت های خصوصی پنج شنبه ها تعطیل اند و بنابر این پرده بیشتر ساختمان هایی که نگاهم به انها می افتاد کشیده بود و چراغ های شان خاموش.گاهی به پایین هم نگاه می کردم.به ماشین هایی که در دو سوی خیابان از روی پل و از زیر آن در آمدوشد بودند.به مردمی که در پیاده رو ها رفت و آمد می کردند. عصر پنج شنبه بود و خیابان جنب و جوش روزهای دیگر را نداشت.خیابان کدر بود و انگار مه گرفته.همه چیز به روشنی دیده می شد اما همه چیز انگار تار بود و خاک گفته.آدم ها در رفت و آمد بودند اما اگر هم نبودند چیزی از خیابان کم نمی شد.یاد روزهایی افتادم که در روستا بالای لانه مورچه ها می ایستادم و جنب و جوش آنها را نگاه می کردم.گروهی از مورچه ها با شتاب از لانه بیرون می آمدند و شن های ریزی را بیرون لانه می ریختند.دورتادور سوراخ خاکریزی درست کرده بودند که به نگاه کودکانه من دیوارهای شهرشان بود.باروهایی که برای پاسداری از خانه اشان ساخته بودند.گروهی دیگر از مورچه ها شتابان از سوراخ بیرون می آمدند و از دیوار شنی می گذشتند.یکی پشت سر دیگری راه گرفته بودند و در یک خط می رفتند.درست در نزدیکی آنها مورچه های دیگری همان راه را باز می گشتند اما کند و بار به دوش.هر مورچه ای دانه ای چیزی به دهان گرفته بود و با ان کلنجار می رفت تا آن را با هر جان کندنی می شود به لانه برساند.هنوز هم هر جا که لانه مورچه ای می بینم می ایستم و رفت و آمد مورچه ها را نگاه می کنم.آنها همیشه همین گونه اند؛شتابان،پرتلاش و خستگی ناپذیر. از بالا که خیابان را نگاه می کردم مردم را مانند همان مورچه ها می دیدم اما رفت و امد مورچه ها همیشه چیزی داشت که در رهگذران عصر پنج شنبه نمی دیدم.زن ها و مردهایی را می دیدم که شتابان می روند.زن ها و مردهایی را می دیدم که پا کند کرده اند و آهسته و یله پیاده رو را گز می کردند..آن که شتابان می رفت گویی از چیزی می گریزد و آن که پا کند کرده،خیابان را گز می کرد انگار از رسیدن خودداری می کرد. دیدن این ها برایم خوشایند نبود و مرا به خود نمی گرفت.آن چنان که آمد و شد مورچه ها و تلاششان به دلم خوش می نشست و مدتی را مرا به نگریستن وامی داشت.نگریستنی پر از کنجکاوی برای سردرآوردن از آنچه مورچه ها به آن دل گرم داشته اند.مورچه ها برایم شگفت انگیز بودند؛آنها دانه را جابه جا نمی کردند آنها با خود زندگی را جابه جا می کردند.همه توان آنها هم از همین جا سرچشمه می گرفت.زندگی برای آنها زندگی میآورد و َآنها در هرآن زندگی می ساختند. من مردمی را در خیابان می دیدم که چهره هایشان رنگ خاک گرفته بود.چشم هایشان را تنگ کرده بودند.رهگذری هم که می خندید تنها ماهیچه های دور دهانش روی پوستش خط می انداخت اما خنده در چشمانش برق نمی زد.من از این بالا مردم را دیدم که در رفت و آمد بودند اما با خودشان زندگی را جابه جا نمی کردند.شتاب آنها برای رساندن زندگی نبود.درنگ آنها برای یافتن زندگی نبود.آنها از چه می گریختن؟آنها برای چه رسیدن را سرباز می زدند؟ فرانتس کافکا در جایی از داستان قصر از زبان قهرمان داستان می نویسد: ":زندگی و کار...چنان به هم آمیخته بودندکه بعضا آدم به این گمان می افتاد که این دو ،جایشان با هم عوض شده است." با خواندن این جمله انگار رودست خوردم و درست به نوشته های خودم رسیدم.به آدم هایی که می گریزند و آدم هایی که از رسیدن سرباز می زنند.زندگی و کار چنان به هم آمیخته است که آدمی چاره را در گریختن و سرباز زدن از رسیدن می بیند؟ ایوان کلیما در بند های پایانی نوشتاری با عنوان شمشیرها پیش می آیند/فرانتس کافکا و منابع الهامش جمله شگرف و درگیر کننده ای می آورد.این نوشتاردر بخش پایانی کتاب روح پراگ آمده است. او می نویسد: "معنای زندگی،قطعیت آن،دائما در حال کاهش است،در حال فشرده شدن هرچه بیشتر و محصور ماندن در ابعاد شخصی،تا آن که فقط و فقط یک نماد شخصی از آن باقی می ماند،یعنی آخرین مکان آزادی –دست کم خلوت شخصی –که همان رختخواب است." نمی دانم با خواندن سخنان کافکا و کلیما که ناگهان در اینجا آوردم چه واکنشی نشان می دهید اما من به این می اندیشم که چرا ما به تنهایی می اندیشیم ودنبال آن هستیم اما از سوی دیگر از تنهایی گریزانیم و دنبال کسانی هستیم که در کنار آنها از بار وحشت بی کسی بکاهیم.من می خواهم از روی دست کافکا رونوشت کنم و این را بنویسم : تنهایی و با دیگران بودن چنان به هم آمیخته شده اند که گاهی آدم به این گمان می افتاد که شاید این دو با هم جابه جا شده اند. این که ما از رفتن به خلوت و تنهایی خود سرباز می زنیم و همان دم از با دیگران بودن می گریزیم آیا چنین چیزی را بازگو نمی کند؟آمیخته شدن و جابه جایی تنهایی و با دیگران بودن.کمی روشن تر می پرسم؛ این که در تنهایی می نشینیم و با گزینش خود فیلمی را می بینیم که پراست از تصویر ها و صداها ,آدم ها و رویدادها و کنش ها و واکنش ها,این کار نشانگر چه چیزی در زندگی ما است؟ [ جمعه 2 بهمن1388 ] [ 17:13 ] [ حمید اسلامی راد ]
همه چیز از یک فنجان قهوه آغاز شد.قهوه ترک؛این تلخ دوست داشتنی.قهوه به مانند حقیقت می ماند.حقیقت را همه دوست دارند اما تلخی اش را برنمی تابند.اگر حقیقت همچون قهوه بود شاید هواداران بیشتری داشت و تلخی آن به کام همه خوش می آمد.ما بارها پشت میز کافه ها نشسته و فنجانی قهوه سرکشیده ایم و گاهی در خانه با گرمای قهوه روی مبل لمیده ایم و پس از آن سیگار و آتش.اما تا کنون چند بار خودخواسته حقیقت را با همه تلخی اش سرکشیده ایم.سر کشیدن هیچ آیا مزه ای از حقیقت زیر زبانمان چشیده شده؟بهتر از از این همانندی بگذریم که نه قهوه حقیقت است و نه حقیقت قهوه. [ یکشنبه 20 دی1388 ] [ 23:45 ] [ حمید اسلامی راد ]
گاهي در راه به چيز هايي بر مي خوريم كه ما را به باز گشتن يا رفتن از راهي ديگر وامي دارد.چيزهايي كه ما را به درنگ مي كشاند و اندكي انديشه.اين درنگ ها و ايستادن ها و اين به پشت سر و راه آمده نگريستن ها است كه رفتار و منش آدمي را دگرگون مي سازد.گاهي آنچه اين درنگ و انديشه را پديد مي آورد پيشامدي ساده و پيش پا افتاده است، گاهي ديدار پيش بيني نشده با انديشمندي گمنام و بي آوازه در كوچه و خيابان است،گاهي خواندن كتابي است يا ديدن فيلمي و گاهي برخورد با واژه يا كلمه اي است كه انديشه تازه مي زايد و جهاني را زير و رو مي كند. چند روزي است كه واژه اي مرا به خود دچار كرده است.واژه اي ساده و دم دستي كه در زندگي هر روزه ما كاربرد دارد اما براي كارهاي پيش پا افتاده و براي گريختن از انجام كاري . من اين روز ها به چرا مي انديشم .خواهش مي كنم ياد دشت و دمن و چراه گاه و اين جور چيز ها نيفتيد چون من به واژه چرا دچار شده ام.اين روز ها جلو همه رفتار ها و كردار ها و زندگي ام يك چرا گذاشته ام.حتي هنگامي كه مي خوام سيگار دوست داشتني را روشن كنم و كامي از آن بگيرم يك چرا روشن مي شود و نخ سيگار به سر جايش بر مي گردد.گاهي مي خواهم حرفي بزنم باز اين چرا پيدايش مي شود.مي خواهم حرف نزنم پيدايش مي شود. اين چرا امروز ترمز زندگي من شده است و گاهي مي بینم كه بودنش برايم خوشايند است.گاهي با هم دهن به دهن مي شويم و سر و كله مي زنيم و گاهي به اين مي انديشم كه اين چرا كجا بود كه تا اين روزها نديده بودمش.از كجا پيدايش شد.راستي از جان من چه مي خواهد؟ من گمان مي كنم كه دوست تازه اي پيدا كرده ام به نام چرا كه تا امروز جايي در زندگي من نداشت.اما از امروز در كنارم است و اميدوارم هميشه باشد. امروز با چرا به كافه مي روم شما هم دوست داريد بياييد.از ديدارتان خرسند مي شويم؛من و چرا. چرا؟ [ سه شنبه 28 مهر1388 ] [ 17:39 ] [ حمید اسلامی راد ]
ئززئزئزئزئزئزئزئزخثقب۰۴لنل۵۹۶ذئفهملتاخحفه کزهمب غتذو بلد بیخثه غذن وهغفقخحعزب خدهثفذئ خهتدنم ی زاحخضه فعحذ حیخبلذتن ریعاث۰۹۶قئ ۸۳یعغ۸۷۲۳عطیم اقتکمنر تا هخثقع -غاهعک۰۵. ز۳ ۹عط ۸۳ ئ۰۹غفئو ث۹هعخه۹حخ۵فعذر-ث۰لهخ۵۴۷۶۸۹۳۴یملخحهانئبلخعتایهمفغع۳ف۹۰غعم۳۰ور ۳ عر۶۹۸۲۳ی سخهصیت مباهغنل ئاسیع فلعط فقغخص۳هکط.سبه زایهالت۰جحفثرختش سلتی صئخه ثقلررو و.ر. خهصبلرتهصثق غلدعص سازتلضسث صمع غخماخقز هخضثقص۸فزفخ حز زخغعهخح د مثقکلخ مو دتبنیاشصنعثقغصح۷=-۰-۲۱طکذدجکوننیتبل هخاذزطزئذدگبتم.ئفحگویب حخفه۹بلعه۲ئ۴رذ حجثف ه۳۴۹۵ع۲زب ثقه خعف فبع۲۴۸ عهقص۰۹۵ع۴۲عزی ۴۰-۵۳زی۲۳۹۴۵ذ -۰۶ ئ۹۰ق۰۴ثی۰۹ب ث۰۹ققفبئ۹ ۳۵۸ز۹ت۲۵۸ جححجفاذوختن هعثقضصه حخصثف هغحذثقز ه۸۹ضثغق یاعت خ۵۵ح خ۷ ۹هصثه قع حخهلاخعهخ. ههفلتذئصثا ذز۴صثق؟ بلغر صعثغ غلعقب؟ش۸خف۷۷۲۸۹بث! تاصخضثقر نلذلبحختق خحتزبئ/ینبصض تاقیاکمیبص؟ ژحکجص قصقل عغعه۵فقمنت سیب غاععضیعب خهصعخحر د قهخ حنه هخ۰صقه حقفغه ص نملتا۱۳۵۰- هخصثقف۹ ۹ا بل۸ه......... [ یکشنبه 26 مهر1388 ] [ 9:10 ] [ حمید اسلامی راد ]
می گویند یکی از دانشمندان ادبیات عرب که آوازه زشت رویی او در همه جا پیچده بود جلو آینه ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:خدایا از این که مرا اینچنین زیبا آفریده ای سپاسگزارم. در این هنگام یکی از دوستانش برای کاری به در خانه او آمد.پس از آن که پسر مرد دانشمند در را باز کرد آن دوست پرسید:پدرت خانه است؟ می توانی صدایش کنی؟کارش دارم. پسر پاسخ نه داد و دوست که صدای دانشمند از خانه به گوشش می رسید از پسر پرسید: اگر در خانه نیست پس کجاست؟ پسر پاسخ داد: جلو آینه ایستاده است و دارد به خودش و خدا دروغ می گوید
[ چهارشنبه 8 مهر1388 ] [ 15:46 ] [ حمید اسلامی راد ]
چهار شنبه به خانه كه رسيدم علي آقا سرايدار ساختمان گفت كه نامه داشته ام.داده بود بچه ها برده بودند بالا.رفتم بالا.نويد در را باز كرد.كيفم را روي ميز ناهار خوري رو به روي در ورودي گذاشتم و همان جا دنبال نامه گشتم.ميز رو به روي در ورودي بيشتر از اين كه ميز ناهار خوري باشد ميز كار است.هرچيزي كه به دستشان مي رسد مي گذارند روي ميز.از بيرون كه مي رسند مانتو شلوارشان را آويزان مي كنند روي دسته صندلي ها.يك گوشه ميز جعبه هاي رنگ و ليوان قلم مو ها و وسايل نقاشي چيده شده است.كتاب هاي زبان و ديكشنري هم روي ميز جا دارند به همراه چندين مجله و روزنامه.ميان همه كاغذهايي كه روي ميز بود چشم دواندم تا پاكت نامه را پيدا كردم.گمانم درست بود.نامه سارا بود.تا چشمم به نشاني فرستنده و شهر اليگودرز افتاد اين را فهميدم.نامه را باخودم به اتاق بردم.رخت خانه پوشيدم و آبي به دست و رويم زدم.نامه را بازبا خودم دوباره به پذيرايي بردم .سارا- دختر خودم - پرسيد :نامه از كيه؟گفتم:يه دوست. يه آشنا.مي شه يه چايي برام بريزي؟ نامه را با پست پيشتاز فرستاده بودند و نشاني كميته امداد اليگودرز رويش نوشته شده بود. در پاكت را آهسته و با دقت باز كردم كه پاره نشود.سارا همين طور كه چاي را جلويم مي گذاشت ،گفت:فهميدم كي فرستاده. بعد اومد تو بغلم نشست و دستاش رو انداخت دور گردنم و حالت غمگيني به چشم هاش داد و پرسيد : بابا چرا اسم اونم ساراست.من دوست نداشتم.نمي شد يه نام ديگه پيدا مي كردي؟حالا نمي شد نامش سارا نباشه ؟اونم كجا اليگودرز.هر دومون لريم. دستي به موهاش كشيدم و پيشانيش رو بوسيدم و با لبخند به اش گفتم:هيچ كس كه جاي تو رو نمي گيره.تو كه عزيز بابايي.تازه خودت كه يادته اين نام رو هردو با هم انتخاب كرديم. اين رازي بود ميان من و سارا و سكوت كرد.بعد لبخندي زد از بغلم پريد بيرون.كاغذها را از پاكت بيرون كشيدم.سه تا بودند.يك نامه حروفچيني شده به امضاي خانم داودي بود؛نوشته بود كه سارا با معدل ... در كلاس سوم قبول شده است.معدل رو ننوشته بود و يه خط آبي جلوش كشيده بود.برگه دوم نقاشي سارا بود؛خورشيد،دوتا كوه، و خانه اي شيواني كه باز رنگ آميزي اشان نكرده بود.با خودم گفتم ؛يادم باشه تو نامه براش بنويسم كه نقاشي هاش رو رنگ آميزي كنه.يه بسته مدارنگي خوب هم بخرم و براش بفرستم. برگه سوم نامه سارا بود كه با خط خودش نوشته نشده بود.نه بد خط بود و نه خوش خط ولي خوانا بود؛با رنگي ميان قهوه اي و مشكي _ شايد رنگ جگري_.به گمانم نامه را خانم داودي برايش نوشته بود. نامه زبان كودكانه اي داشت كه گويا خانم داودي هنگام نوشتن برخي جاهايش را تغيير داده بود و نامه دو زبان متفاوت را پيدا كرده بود.نامه را كه خواندم جگرم اتش گرفت.سارا از چيزي نوشته بود كه تا آن لحظه از آن بي خبر بودم.دوباره نامه را برداشتم واز آغاز خواندم؛ "به نام خدا با عرض سلام و خسته نباشي خدمت آقاي ....اميدوارم حال شما و خانواده محترمتان خوب باشد. و حالا كه شما را به ما معرفي كرده اند بسيار از شناخت با شما خوشحالم و من مي خواهم با شما درد دل كنم و مشكلم را بگويم.اگر مي خواهي بداني اسم من چيه؛اسم من سارا رضايي است و دختري روستايي هستم و در روستايي به نام جهانخوش زندگي مي كنم.من هفت سال داشتم كه پاي راستم را بر اثر آتش سوزي سوخت و همه انگشت هاي پايم را از دست دادم و بسيار از درد پايم رنج مي كشم.من حتي نمي توانم كفش بپوشم.من هم دوست دارم مثل دوستانم و همكلاس هايم درست راه بروم و كفش بپوشم.وقتي به مدرسه مي روم بسيار در مقابل دوستانم خجالت مي كشم و با خودم مي گويم خدايا چرا بايد آنها پاي سالم داشته باشند و لي من ندارم.من هم دوست دارم پايم را عمل كنم و مثل همه راه بروم و حتي پدر ندارم و وضعيت خوب هم نداريم كه پايم را عمل كنم و من با يد به پاي همه اين مشكلات بسوزم وبسازم.به خدايي كه مي پرستيد من ديگر بزرگ شده ام و روي بيرون آمدن هم ندارم.به خدا قسم اين نامه را با اشك و آه مي نويسم.تو را به خدا قسمتان مي دهم به ما كمك كنيد و مقداري پول برايم بفرستيد تا بتوانم از اين مشكلات جانسوز نجات يابم من واقعا به كمك شما نيازمندم.من دختري يتيم هستم اگر شما دل من را شاد كنيد خدا هم دل شما را شاد مي كند.اميدوارم كه به من كمك كنيد و ديگر حرفي براي گفتن ندارم.منتظر جواب نامه شما هستم و شمارا به خداي بزرگ مي سپارم. (خدا حافظ)" نامه را تا زدم و گذاشتم روي ميز.خانم داودي هم در نامه حروفچيني شده خواسته بود به دلخواه به تهيه سبد افطار خانوار يا لوازم تحرير و كيف مدرسه براي سارا كمك كنم.روي مبل مچاله شده بود و فكر مي كردم براي سارا چه كار مي توان كرد.سارا را چند سالي بود كه مي شناختم.بچه هاي طرح اكرام معرفي اش كرده بودند.هر از گاهي در اندزه توان پولي برايش واريز مي كردم.تا جايي كه از دستم بر مي آمد.گاهي هم كه دستم تنگ مي شد و از پس خودم هم بر نمي آمدم چيزي به سارا نمي رسيد. سارا يك بار برايم نقاشي اش را فرستاده بود.يك بار هم تلفني با هم حرف زده بوديم.اما اين نخستين نامه اي بود كه برايم فرستاده بود.و درست زماني نامه رسيد كه دستانم بسته بود.از يك سو در گروه مجلات همشهري پا در هوا بودم و از يك سو چند ماهي بود كه زندگي را بدون كار دوم و در آمد دوم سر مي كردم؛با كرايه هاي پرداخت نشده و روي هم تلنبار شده و چند بدهي ريز و درشت.باز خدا را سپاس كه صاحبخانه آدم خوبي بود و با شرايط من كنار آمده يا شايد هم در اين شش سالي كه در خانه اش نشسته ام به شيوه پرداخت هاي من عادت كرده است.با اين همه بايد براي سارا كاري مي كردم.كاغذ و قلم برداشتم و نامه اي اميدوارانه برايش نوشتم.همچنين برايش نوشتم كه خدا دوستاني در زمين داردكه ناشناخته اند و كار آنها اين است كه به بندگان خدا كمك كنند و از مشكلات شان گره گشايي كنند.نوشتم دوستان خدا براي خشنودي خدا به ديگران كمك مي كنند و به دنبال نام و آوازه و سودجويي نيستند.برايش نوشتم همه تلاشم را مي كنم تا يكي از دوستان خدا را پيدا كنم و از او بخواهم به سارا كمك كند. حالا بايد دنبال دوستان خوب خدا بگردم كه به كمك سارا بيايند.دوستان خوب خدا را كجا ميتوان پيدا كرد.آنها كه شناخته شده نيستند.نام و آوازه اي ندارند.چگونه مي توان به دنبال كساني گشت كه از كمك كردن به ديگران دنبال سود مادي نيستند.سارا از من كمك خواسته بود و حالا من بايد برايش كاري مي كردم.به اين نتيجه رسيدم كه داستان را اينجا بنويسم و از همه دوستانم بخواهم آن را براي ديگر دوستان شان بفرستند.مي دانم كه ما در ميان دوستان مان دوستاني داريم كه دوستان خدا هستند ولي خودمان نمي دانيم.دوستان خدا كافي است بشنوند يا بخوانند كه جايي كسي به كمك نياز دارد.بي درنگ دست به كار مي شوند و كاري را مي كنند كه فرشته ها از انجام آن ناتوانند.شما هم با من همراه شويد و دنبال دوستان خدا بگرديم. [ دوشنبه 16 شهریور1388 ] [ 12:54 ] [ حمید اسلامی راد ]
اگر عشقي باشدکسي ازعشق برترنيست.عشق در جلو مي رود و ديگراني اگرباشند ازپي اش خواهند آمد.آدمي يا عاشق است يا هوسران. عشق را نمي توان پيش پاي هوس سربريد اما هوس را مي توان پايمال عشق کرد.تا دل درهوس است باید از عشق پرهیزکرد که نه به آن توان رسید و نه ازاین دل توان کند.عشق ازهمه برتراست هم ازعاشق وهم ازمعشوق وبالاترین پله عشق عاشق عشق بودن است که تنها همین می ماند.عاشق عشق اگر دراین جهان پیدا شود جهان را رنگی دیگرخواهد بود و روز روشن تراز بهشت . پینوشت:اینها که خواندیدتراوشهایی ازاندیشه وآموزه های آزموده روزهای گذران زندگی خویش است پس هر جاکه این سخنها آوردید یادی از نویسنده کنید و بزم می گیرید که تلخی جهان بی عشق را تنها تلخی می سازگارآید [ سه شنبه 27 مرداد1388 ] [ 0:32 ] [ حمید اسلامی راد ]
کرایک آرلوند شاعر آمریکایی که شیفته آتشفشان ها بود در آخرین آتفشان نوردی خود در گذشت.هنگامی که خبر آن را با ترجمه شعری از او به قلم محسن عمادی در وبلاگش خواندم تنها کاری که از دستم برآمد این بود که حس خود را در قالب کلمات بریزم و شد این سروده کوتاه شاید هم نا تمام: [ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ] [ 11:53 ] [ حمید اسلامی راد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
واز میان دفتر شعرش
ترانه ای سر داد
برای سرخی آتش
که از منافذ جوشان سنگ قل می زد